تبليغاتX
مهران

مهران

.....

سلام دوســــــــــــــــــتای گلم .....

شرمنده که نمیتونم زود به زود آپ کنم ......

آخه اینقدر حجم درس ها زیاد شده که ختی وقت نمیکنم  یه سر بیام نت ......

خلاصه اگه سرم خلوت تر شد شاید یه روزی آپ کنم .....

به امــــــید دیدار ...... 

بای ......

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت11:56توسط مهران | |

بالاخره پس از سالها با ۳ تا آپ جدید اومدم

امیدوارم خوشتون بیاد

نظر یادتون نره ها 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت17:17توسط مهران | |

به سلامتی درخت!

 نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.


به سلامتی دیوار!

 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!

 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.


به سلامتی سایه!

 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی پرچم ایران!

 که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.


به سلامتی نهنگ!

 که گنده‌لات دریاست.


به سلامتی زنجیر!

 نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.


به سلامتی خیار!

 نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.


به سلامتی شلغم!

 نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.


به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش


به سلامتی پل عابر پیاده!

 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !


به سلامتی برف!

 که هم روش سفیده هم توش.


به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.


می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.


به سلامتی دریا!

 که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.


می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.


به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.


به سلامتی بیل!

 که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.


به سلامتی دریا!

 که قربونیاشو پس می‌آره.


به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

 که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.


به سلامتی عقرب!

 که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه)


به سلامتی سرنوشت!

 که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.


به سلامتی سیم خاردار!

 که پشت و رو نداره.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت16:27توسط مهران | |

عشق از دید حاج آقا :استغفرالله باز از این حرفهای بی ناموسی زدی

 (جمله ی عاشقانه : خداوند همه ی جوانان را به راه راست هدایت کند)

 عشق از دید یک ریاضیدان : عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول

 (جمله ی عاشقانه : آه عزیزم به اندازه ی سطح زیر منحنی دوست دارم)

 عشق از دید بقال سر کوچه : والا دوره ی ما عشق... نبود ننمون رفت و این سکینه خانوم رو    واسمون گرفت.

(جمله ی عاشقانه : سکینه شام چی داریم ...)

عشق از دید اصغر کاردی (در زندان) : مرامتو عشقه ، عشقی

 (جمله ی عاشقانه : چاقو خوردتیم لوتی)

عشق از دید یک دختر دانش آموز کمی بی غم : آه عزیزم کاش الان پیشم بودی، بغلم میکردی ، سرمو میزاشتی رو شونه هات                                                                                     

 (جمله ی عاشقانه : دوست دارم عزیزم )

عشق از دید مادر بزرگم : این حرفهای بد رونزن ، راستی این دختر اقدس خانوم خیلی دخترخانوم و باکمالاتیه ، تازه تحصیل کرده هم هست     

( جمله عاشقانه : بریم خاستگاری )                                                                 

عشق از دید ... (خودتون میفهمید از دید کی ) : عزیزم تو که عاشقمی پس چرا هزینه ی عمل کردن دماغمو نمیدی ... ، واسه ناهار بریم سورنتو، سالی با دوستش هم قراره بیاد ، دوست سالی واسش یه ماتیز خریده ( به قول بعضی ها دوو منگل) تو حتی حاضر نیستی واسه من که این همه دوست دارم حتی یه پراید بخری

 (جمله ی عاشقانه : عزیزم گوشی سونی میخوام و ... راستی دوستت هم دارم)
 

عشق از دید کسی که باراول که عاشق میشه :عزیزم باور کن حتی یک لحظه بدون تو نمیتونم زندگی کنم، تو واسم همه دنیایی

 (جمله ی عاشقانه : فدات شم عزیزم خیلی خیلی دوست دارم )

عشق از دید کسی که بار اولش نیست : عزیزم خیلی دوست دارم ، باور کن به خاطر تو شبها با پای برهنه میخوابم

 (جمله ی عاشقانه : آه عزیزم دیرم شده باید برم )
 

عشق از دید یک راننده : "رادیات عشق من از برایت جوش آمده" ،" باور نداری بر آمپرم بنگر"

 (جمله ی عاشقانه: عزیزم دوست دارم... بو بو بوغ )
 

عشق از دید بعضی ها : آه خدا یعنی میشه بیاد خواستگاریم ...

 (جمله ی عاشقانه : یا شابدالعظیم 1000تومن نذرت میکنم بیاد خواستگاریم )

عشق از دید ارازل و اوباش : عشق .. سیخی چند ، برو بچه سوسول دلت خوشه ، خونه خالی نداری ...

 (جمله ی عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بیا بالا خوش میگذره )
 

عشق ازدید کسی که در عشق شکست خورده : عشق یعنی کشک

 (جمله ی عاشقانه : برو کشکت رو بساب)

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت16:19توسط مهران | |

نمایشگاه برترین خودروهای جهان این بار در این ماه در فرانکفورت خواهد بود.

کمپانی BMW که هیچگاه بدون سورپرایز نمی باشد و هر بار خودروی جدید را رو نمایی می کند این بار هم مثل همیشه شاهکاری دیگری را دارد.

BMW VISION که نام خودرو جدید BMW می باشد که ترکیبی از دو موتور الکتریکی و سه موتور توربو دیزیلی می باشد که قدرتی برابر با 365 اسب بخار را دارد. شتاب یک تا صد این خودرو 4.8 ثانیه می باشد. نکته قابل توجه این خودرو مصرف آن می باشد که در هر 100 کیلومتر 3.76 لیتر می سوزاند. باور نکــــــردنیه !!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت15:47توسط مهران | |

سال 88 را به شما و تمام
ایرانیان جهان تبریک میگوییم
سالی سرشار از موفقیت و شادی براتون آرزو میکنم

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت3:12توسط مهران | |

عـشق یعنـی مـایهقـوتقـلـب
عشق یعنیانفجاراحساسات
عشق یعنی کم کردن فاصله ها
عشق یعنیکلید یک رابطهای محکم
عشق یعنیدر موفقیت هم شریک بودن
عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه
عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاشرفتارکنی
عشق یعنیکسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه
عشق یعنی وقتی باهاشی خیلی خیلی به خودت برسی
عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن
عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست
عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره
عشق یعنی از رفتارش تعریف کنی
عشق یعنی من وتو ما میشویم
عشق یعنی حرفشو باورکنی
عشـق یـعنی جادوشکنی
 

     (این مطلب زیبا رو یه جا خوندم و خیلی ازش خوشم اومد برای همین گپی کردمش )
                           ((اکثر کلمه های جداکانه با رنگ های جداگانه نوشته شده))
                                                               است

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت20:42توسط مهران | |

خوشبختانه تونستم بعد از حدود یک ماه وبلاگم رو پس بگیرم ....

اگر دستم به اون هکر (.....) برسه میدونم با هاش چیکار کنم .....

این هم میتواند به عنوان تولد دوم وبلاگم باشد

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت20:14توسط مهران | |

مصاحبه با یک جنین

از او خواستم خودش را معرفی کند.

- من یک جنین 30 هفته ای هستم.

از وضع زندگی و اوضاع آن پرسیدم.

"- اوضاع عالی است . شکر همه چیز فراهم است.

خداوند هر چه که بخواهم ، در اختیارم قرار داده ؛

در نعمت ها غوطه ور هستم و زندگی مرفهی دارم ."

گفتم : چه کار هایی انجام دادی که این زندگی مرفه و پر از نعمت

را برای خود فراهم کرده ای ؟

"سری تکان داد و گفت : ناگهان احساس کردم که نبودنم به بودن تبدیل

شد؛

بدون آنکه پیش پرداخت یا قیمتی بپردازم ."

و در حالی که شادی از چشمانش تراوش می کرد،گفت:

"به معنی واقعی رایگان"

از اوزمان تولدش را پرسیدم،

دیدم ناگهان شادی از چشم هایش ناپدید شد و گفت:

"ای کاش مرا به یاد این موضوع نمی انداختی.

مدتی است ناراحت این زمان هستم.قرار است زندگی ام پایان یابد."

کمی نگران شدم و گفتم : مگر بیماری خاص ، خطر زایمان،

عفونت ، زایمان زود رس و …. در کار است ؟

گفت :"نه ، قرار است مرااز این همه نعمت و خوشی و زندگی جدا کنند

و در زمان زایمان ، مرا از دنیای دل پسندم ببرند."

خنده ام گرفته بود ؛ ولی از آن جایی که او خیلی جدی صحبت می کرد،

جرأت خندیدن را پیدا نکردم .

به او گفتم : "مگر قرار است بمیری؟"

او گفت : "هر جنین تا زمان زایمان ، بیشتر عمر نمی کند."

نمی توانستم به او ثابت کنم که دنیای داخل رحم،

مقدمه ای برای دنیای پهناور و دلچسب تری است که حتی قابل مقایسه هم

نیست ؛ او نمی فهمید .

ناگهان خودم هم ناراحت شدم ؛

با خودم فکر کردم که فکر مشابهی است ؛

گاهی به مرگ چنان می اندیشم که همان جنین به زایمان می اندیشد.

برای کسی که مرا بار اول از هیچ هیچ ، بوجود آورد ،

دوباره زنده کردن که هیچ است ، ده ها و صد ها بار هم می تواند بمیراند

و زنده کند ؛

ولی او تصمیم گرفته که دوبار ، زنده کند و یکبار بمیراند .

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت20:10توسط مهران | |

 در رویا هایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم .

 

     خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟!!!

 

 من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید .....

 

  خدا خندید وگفت : وقت من بی نهایت است . 

 

              خدا گفت : در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

 

               پرسیدم : چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟!؟!

 

                                   خدا پاسخ داد : کودکی شان .

 

      اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند ؛

 

               بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند.

 

          اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست بیاورند ؛

 

     بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست بیاورند .

 

         اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند .

 

                    بنا براین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده

 

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای

 

                       می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند .

 

             دست های خدا دستانم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم ....

 

من دوباره پرسیدم : به عنوان یک پدر می خواهی فرزندانت کدام درس های

 

                                     زندگی را بیاموزند ؟

 

  او گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ؛  همه ی

 

 کاری که می توانند بکنند این است  که اجازه دهند که خودشان دوستش

 

                                           داشته باشند .

 

         بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند

 

  بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که

 

دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول میکشد تا این زخم ها را التیام بخشیم .

 

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد  کسی است که به کمترین

  

                                        ها نیاز دارد

بیا موزند که انسانهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه

 

                                احساساتشان را بیان کنند .

 

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند .

 

بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند  بلکه آنها باید خود را نیز

                                              ببخشند .

 

              من با خضوع گفتم :از شما به خاطر این گفتگو متشکرم ......

 

               آیا چیز دیگری هم هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

 

 

خداوند لبخند زد و گفت : فقط این را بدانند که من اینجا هستم ...... همیشه

 

+نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت19:53توسط مهران | |